تبليغاتX
حلقه ي داستان

حلقه ي داستان

جلسه بيست و سوم خرداد89


در اين جلسه:

-موضوعات پزوهشي دوستان جمع آوري و به بحث گذارده خواهد شد.(دوستان موضوعات كلي ارائه شده را تبديل به ريز موضوع نموده و با خود بياورند)

-يك داستان خوانده و نقدو بررسي خواهد شد.(دوستان داستان را به صورت مكتوب از گروه تحويل بگيرند)

داستان "گناه" آل احمد و داستان هاي كوتاه و مينيمال اسلامي فر را در ادامه مطلب ببينيد.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 11:17  توسط یساقی  | 

جلسه 19/2/1389

در این جلسه داستان

شبی ۱۵۰ هزار تومان

اثر

روح الله قائمی نیک

که در ادامه مطلب موجود است، نقد و بررسی می شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 16:35  توسط   | 

جلسه 12/2/1389

 

در این جلسه داستان

اشکهای ناتمام

اثر

مرتضی اسلامی فر

که در پست های قبلی موجود است نقد و بررسی می شود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 12:24  توسط   | 

جلسه 1389/2/5

در این جلسه داستان

بوسه ای از خورشید

اثر

آقای رضا وحید

که در پست های قبلی موجود است نقد و بررسی می شود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 13:13  توسط   | 

جلسه 1389/1/29

در این جلسه داستان

عَلَمي كه دست "پائولو گنزالس آرانتس" را هم گرفت.

اثر

آقای هادی یساقی

که در پست های قبلی موجود است نقد و بررسی می شود.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 1:13  توسط   | 

مرتضی اسلامی فر

 

اشكهاي ناتمام


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 19:21  توسط   | 

جلسه ی 22/1/1389



در این جاسه دو اثر از

آاقایان هادی یساقی و محسن قائمی نیک که در پست های قبلی موجود است نقد و بررسی می شود.

امید است تمامی دوستان درآینده به همن طریق به ارسال مطالب پرداخته

و نیز به ارزیابی (نمره دادن) آثار بپردازند تا در سرعت بخشی فعالیت های حلقه یکدیگر را یاری رسانیم!

با تشکر




+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 20:22  توسط   | 

رضا وحید


بوسه ای از خورشید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 20:39  توسط وحيد  | 

هادی یساقی

عَلَمي كه دست "پائولو گنزالس آرانتس" را هم گرفت.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 18:34  توسط یساقی  | 

جلسه ی 15/1/1389

با تبریک سال نو

دستور کار این هفته حلقه به شرح زیر می باشد:

داستان دنياي جديد از نوع بمبوري 

اثر آقای جواد اکرامی

در چند پست گذشته با رنگ سبز درج کرده اند٬

و نیز

داستان آن روز که استالین مرد

 اثر دوریس لسینگ

در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 8:30  توسط   | 

محسن قائمی نیک


جنگ آخرالزمان



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 9:51  توسط محسن قائمی  | 

جلسه ی 23/12/1388

 

با توجه به همزمانی دوره‌های آموزشی گروه که برای همه‌ی دانش‌پژوهان گروه در نظر گرفته شده است، این جلسه کنسل و به بعد از تعطیلات موکول شد.

در ضمن دوستان لطف کرده و در این مدت آثار خود را در وبلاگ قرار داده و نسبت به آثار موجود نمره دهند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 15:11  توسط   | 

جواد اکرامی


دنياي جديد از نوع بمبوري ( ویژه محرم و صفر) زمستان 88


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 10:43  توسط اكرامي  | 

جلسه ی 16/12/1388

 

این جلسه نیز به علت غیبت برخی از اعضا در جلسه ی گذشته

داستان گورستان گیلاس

اثر آقای مهدی کبیری

در ادامه مطلب پست گذشته

و نیز

داستان آن روز که استالین مرد

 اثر دوریس لسینگ

در ادامه مطلب

در ضمن دوستان از آثاری با فضای  محرم و صفر فراموش نکنند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 16:35  توسط   | 

جلسه ی 9/12/1388

 

داستان گورستان گیلاس

اثر آقای مهدی کبیری

در ادامه مطلب

در ضمن دوستان از آثاری با فضای  محرم و صفر فراموش نکنند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 13:58  توسط   | 

جلسه ی 2/12/1388

 

در این جلسه داستان‌های چاپ شده‌ی آقای مهدی کبیری مورد نقد و بررسی قرار می‌گیرد.

دوستان لطف کرده بعد از مطالعه‌ی آثا رکه در ادامه‌ی مطلب نیز موجود است،

نقدهای خود را مکتوب در جلسه ارائه نمایند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 18:40  توسط   | 

جلسه ی 17/11/1388

سلسله نشست‌های ویژة حلقة تبلیغی ادب و هنر حوزه‌

شاخه ادبیات داستانی – گروه آموزشی ادب و هنر اسلامی 

 «مروری بر ادبیات داستانی پس از انقلاب»

(جلسه سوم) 

با حضور:

«جناب آقای حسین لعل بذری»

کارشناس هنری مدیریت امور هنری شهرداری مشهد

 ‌یکشنبه ۱۷/۱۱/1388، ساعت 18

دفتر‌تبلیغات‌اسلامی‌خراسان‌رضوی،‌اتاق‌حلقه‌ها(طبقۀ منهاي دو)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 17:56  توسط   | 

جلسه ی 11/11/1388

داستان خوب کادر پر می کند اثر آقای وحید

 که در چند پست قبل موجود است٬ مورد نقد و بررسی قرار خواهد گرفت.

دوستان لطفا به داستانها نمره بدهند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 17:58  توسط   | 

جلسه ی 4/11/1388

 

به علت ایام امتحانی دوستان در دفتر٬ در این هفته فقط به نقد اثر آقای اکرامی که در پست قبل موجود است پرداخته میشود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 16:30  توسط   | 

فرمانده

زمستان 88 

1- دانه هاي تند و شتابان مهمان هاي نو رسيده ، بر موهاي سپيد فرمانده كه از پهناي پيشانيش به روي ابروانش خزيده بود ، آرام مي گرفت . باد صورتش را نوازش مي داد. خودش را پشت ديوار مسجد پناه داده بود . هنوز تا اذان فاصله داشت . براي اينكه وقت سريعتر بگذرد ، حواسش را به آدم ها و رفت و آمد ها پرت كرده بود . گاه گاهي نگاه هاي عجولانه و كنجكاوانه رهگذران در نگاه معنا دار فرمانده گره مي خورد . دستهاي چروكيده اش از هول سرما در جيب هاي نخ نخ شده كاپشن وظيفه اش گم شده بود .

مردي چهار شانه ، با صورتي تراشيده و موهاي كم پشت از يكي از درهاي كوچه خارج شد چند لحظه بعد دختر بچه اي كه عروسكي در بغل داشت پشت سر مرد دويد دستش را به او داد و آرام از جلوي فرمانده عبور كردند . صداي فرمانده بلند شد :

- اخوي ...كارتون داشتم .

صورت گرد و تپل دخترك به سمت صدا برگشت . دخترك دستي را كه به كمر عروسك انداخته بود به سمت فرمانده دارز كرد و گفت :

- باباي داره تو رو صدا مي زنه اون آقا با شماست ...

مرد بي اعتنا دست دخترك را كشيد و همزمان عروسك روي زمين رها شد و با صورت روي سطح برفي زمين غلت خورد. و گفت :

- بابا يي ديرمون شده بايس زودتر بريم . ماماني ناراحت مي شه ها .

نگاهي به فرمانده انداخت و با اصرار گفت :

- يالا عروسكت رو بردار تا سرما نخوردي .

مرد حالا متوقف شده بود . فرمانده دوباره صدايش را بلند كرد :

- هاي با تو بودم . بگو ببينم جبهه رفتي ؟

مرد با تعجب پوزخندي زد و گفت :

- بالفرض كه رفته باشم امرتون ؟

- خوب حالا شدي آدم حسابي . راستي بگو ، لابد شما حاج حمزه رو مي شناسي توي همين محل بود .

- برو پدر جان دنبال نون باش كه خربزه آب . آخه مگه به سن و سال من مي خوره جبهه رفته باشم ما همش يك سال اومديم اينجا ، والا بي خبرم .

جوان راهش كشيد و رفت . ولي فرمانده سر جايش خشكش زده بود . زيرلبش يك چيزهاي زمزمه كرد و رفت توي حال خودش .       

2- يك جوان ريشو ، از پشت سر دستش را روي پشت فرمانده انداخت و گفت :

- احوال حاجي چطوره .

فرمانده برگشت . جوان او را در بغل گرفت ، چفيه اش را كه دور گردنش چنبره زده بود ، بوسيد. بوي گلاب بيني جوان را تيز كرده بود و دهان هر دوي آنها به ذكر صلوات باز شد .

فرمانده گفت :

- جوون من مي شناسي؟

- اين حرفا چيه حاجي اولندش شما سرورموني ما هم چاكرت ، ثانيندش ما همه با هم برادريم ، آخه برادري كه اين حرفا سرش نمي شه .

يك دسته كليد از جيبش در آورد .كليدها با دو سه رشته نخ با هم جمع شده بودند يكي يكي كليدها را به در مي انداخت . فرمانده گفت :

- مثل اينكه تازه كاري .  

- نه حاجي ، هفته قبل زن كربلايي علي ، خادم رو مي گم  عمرش رو داد به شما ،  هيچي ديگه كربلايي رفته روستا برا مراسم كفن و دفن ...

دو نفري وارد مسجد شدند فرمانده وضو گرفت و به نماز ايستاد .

3- - قبول باشه حاج سعيد ، باورم نمي شه .

 - به تويي رضا .

- شما كجا اينجا كجا حاجي ؟

- اومدم يه حال و هوايي با بچه ها بكنم .

حرف و حديث ها ي فرمانده و رفيق قديمي اش گرم شده بود كه ...

- بيا بهت گفتم .

- من وقت ندارم .

فرمانده دستش را گرفت و فشرد اما او دستش را به سردي از دست فرمانده كشيد ، نگاهش را از چشمان فرمانده به زير انداخت ، سرش را تكان داد و گفت :

- بايد بروم . ولم كن ديگه حاجي زندگيمون سياه كردي هنوزم بست نيست ...

به سمت در روانه شد .

- وايستا كارت دارم . محسن جان ...

محسن قاطعانه روي حرفش ايستاد و به نداي فرمانده توجهي نكرد . فرمانده عاجزانه ادامه داد :

- اخوي ، برادرت داره ازت خواهش مي كنه ...

و پشت سر محسن راه افتاد . صداي قدم هاي محسن مثل تركش هايي روي قلب فرمانده كارساز بود . نتوانست اين همه بي مهري را يك جا قبول كند . محسن از در مسجد خارج شده بود. جمعيت نمازگذار خيلي زودتر از مسجد رفته بودند بنابراين به راحتي محسن را شناسايي كرد و مثل شيري نعره كشان گام هايش را در هوا به پرواز درآورد. با اينكه سن و سالش اجازه نمي داد به پاي محسن برسد اما اراده و غيرتش او را به حركت واداشت نزديك محسن رسيده بود. از پشت ، كاپشن محسن را نشانه رفت و با يك حركت او را صد و هشتاد درجه برگرداند و مقابل او قرار گرفت با كف دستش به سينه محسن زد و محسن با پشت به ديوار برخورد كرد .  

رگ هاي گردن فرمانده بالا زده بود پيشاني و ابروانش را به علامت خشم جمع كرد ، چشم در چشم محسن خيره شد و با لحن آتشين گفت :

- بچه جان تو مث اينكه احترام بزرگتر حاليت نيست . به نامت قسم مراعات وجاهتت رو كردم و الا خرد و خميرت كرده بودم چرا حرف كه مي زني وا نمي ايستي جوابش رو بشنوي ها شنيدم باز پشت سر من حرفها زدي . اگه من عرضه نداشته باشم با نيرو هام تعامل كنم كه ديگه هيچي . بيا بيا اين آلبوم رو بگير محسن اينها همه نيرو هاي من بودند نمي خواستم تا امروزحرفهام بزنم سالهاست كه اين حرفها را در درونم حبس كردم البته كه سالهاست نگذاشتند حرفي بزنم اما اين دفعه تصميم قاطع گرفتم همه چيز رو بگم خواهش مي كنم گوش كن .

فرمانده آستين هايش را بالا زد همه قد و بالاي دستش پوسته پوسته بود.

- محسن مي بيني .

يقه اش را چاك داد پوست هاي سينه اش از سوختگي جمع شده بود و مويي نداشت .

- محسن من چند ساله با اين زخم ها ساختم اما چيزي كه سينه من رو از درون مي سوزونه اينها نيست محسن شخصيت من سالهاست ترور شده مي فهمي يعني چي ؟ فرمانده يكريز مي گفت و اشك دور چشمانش حلقه زده بود . و محسن سرش پايين بود و همينطوري با انگشتانش آرام آرام ورق هاي آلبوم را جا به جا مي كرد .  

4- محسن من هيچي كم نگذاشتم تو كه لابد از پدرت شنيدي ...

- نامرد اسم پدر من به زبون نيار .

فرمانده از خشم صورتش سرخ شد اما چند لحظه سكوت كرد و ادامه داد ؛

- اون مي دونه كه من تو تيراندازي هاي شب عمليات  ، سر خم نكردم من رو درخت هاي ارتفاعات كرمانشاه برا بچه ها پسته جمع مي كردم بچه ها مي گفتند حاجي با اسلحه قناسه دار پيشاني ات مي زنند اما من كه گوشم به اين حرفها بدهكار نبود . محسن من با اراذل و اوباشي گشتم كه تو تصورش رو هم نمي كني ولي به خدا قسم پا رو عهدم با خالقم نگذاشتم شب عمليات تو قلب يه مشت آدم نامرد ، فرمانده شون رو خلع سلاح كردم اون شب تا صبح بچه ها يك ريز از خنده ... اما ...   

5- محسن باور كن من مقصر نبودم نيروهاي من و خاطراتشون تو تك تك اين عكس ها سالهاست كه در ذهن من ثبت شده . محسن من اون لحظه مرگ رو تو دستاي اون نامرد ديدم با همه جسارت و گستاخي به سراغ پدرت اومده بود من اتفاقي تو سنگر پدرت ظاهر شدم اما دير رسيده بودم كارش رو تموم كرده بودند محسن كارمن نبود   ازش فرار نكردم سينه به سينه اون نامرد ايستادم وقتي معركه داغ شد ديگه نفهميدم كي از پشت سر با  قنداقه تو سرم گذاشت ولي منطقه آروم بود مي دونستم كار همون زنداني نامرده...

- پس چرا اون شب نگهبانها را فرستاده بودي مرخصي ؟ مگه تو فرمانده نبودي مگه نيرو ها تو دست تو نبود اگه كار تو نبود كه اون زنداني رو فراري نمي دادي .

- محسن به خدا پدرت ضمانتش رو كرد آخه تو كه مي دوني من رو حرف بابات حرف نمي زدم .

فرمانده نتوانست ادامه بدهد بغض گلويش تركيد ...  

5- آن شب فرمانده خواب نداشت نمي توانست به محسن بگويد كه آن نامرد دامادشان فرهاد بوده كه الان داره درخارج از اين آب ها زندگي مي كند.

 

اكرامي

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 11:7  توسط اكرامي  | 

نشست ویژه

                                                                    

سلسله نشست‌های ویژة حلقة تبلیغی ادب و هنر حوزه‌

شاخة ادبیات داستانی – گروه آموزشی ادب و هنر اسلامی 

 «مروری بر ادبیات داستانی ایران»

(جلسه دوم) 

با حضور:

«جناب آقای حسین لعل بذری»

رئیس انجمن ادبیات داستانی خراسان رضوی

و کارشناس هنری مدیریت امور هنری شهرداری مشهد

 ‌یکشنبه 27/10/1388، ساعت 18

دفتر‌تبلیغات‌اسلامی‌خراسان‌رضوی،‌اتاق‌حلقه‌ها(طبقۀ منهاي دو)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 14:45  توسط   | 

رضا وحید

 

          خوب کادر پر می کند

 امروز صبح وقتی آفتاب در آمد ، سبزه‌های کنارم را دیدم که تازه داشتند راه خودشان را از داخل خاک باز می‌کردند. فهمیدم ، زمان آمدنت شده است. . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 23:30  توسط وحيد  | 

جلسه ی 20/10/1388

 

نقد و بررسی مقاله ی آقای مهدی کبیری

درنگی در رمان «کیمیاگر» نوشته پائولو کوئیلو 

(موجود در ادامه ی مطلب)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 17:14  توسط   | 

تعطیلات ایام دهه ی اول محرم

 

این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست؟!

جلسه ی آتی ۱۳/۱۰/۱۳۸۸

با حضور جناب آقای لعل بذری با موضوع داستان ایرانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 12:18  توسط   | 

جلسه 22/9/1388

دستور کار این جلسه:

۱- داستان بنگ اثر ساموئل بکت (در ادامه ی مطلب)

۲- تازه وارد اثر روح ا... قائمی نیک (در ادامه ی مطلب)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 11:54  توسط   | 

جلسه ی 8/9/1388

دستور کار این جلسه:

۱- داستان کلاغ زیبای من اثر آقای مهدی کبیری (در ادامه ی مطلب)

۲- داستان دشمن شماره یک اجتماع اثر جان بوکفسکی ( در ادامه ی مطلب)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 11:41  توسط   | 

جلسه ی 1/9/1388

دستور کار این جلسه:

۱- نقد و بررسی داستانهای بارانی ازسنگ از آقای خاکی و  مشکل از آقای محسن قائمی ه در قسمت های گذشته ی وبلاگ موجود است.

۲- مقاله ی چشم انداز داستان کوتاه ایرانی موجود در ادمه ی مطلب

۳- داستانهای فرناندو سورنتینو که از جلسه ی قبل باقی مانده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 17:19  توسط   | 

جلسه ی 24/8/1388

 

۱- با توجه به مسابقه ی داستان های قرآنی، در حوزی هنری شهر رشت، از دوستانی که در این زمینه خلق اثر کرده یا میکنند، آثارشان را برای نقد به این جلسه بیاورند.

۲- مطالب موجود درادامه ی مطلب آمده است را بررسی شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 17:1  توسط   | 

جلسه ی 1388/8/17

بنا به درخواست دوستان حلقه از ادامه ی نقد و بررسی مجموعه ی دشت سوزان خوداری کرده و بنا بر مشورت اساتید به تناوب زمان یک داستان کوتاه حرفه ای و یک داستان از آثار دوستان حلقه در دستور کار دائمی حلقه قرار خواهد گرفت.

این هفته داستان یک بار در تمام زندگی از جومپا لاهيري، که در ادامه ی مطلب قرار گرفته است و نیز داستان فرهنگ از آقای مشهدی، موجود در وبلاگ حلقه، مورد نقد و بررسی قرار میگیرد.

* در ضمن اگر دوستان نیاز به پرینت داستان ها دارند به گروه (قائمی) مراجعه نمایند!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 15:25  توسط   | 

جلسه ی 1388/8/10

این هفته با توجه به اینکه احتمال حضور آقای مرکبی، دستور کار حلقه همان نقد داستان قسمت اثر آقای اکرامی و نیز نقد داستان به آنها بگو مرا نکشند از کتاب دشت سوزان می باشد.

*ساعت شروع بلافاصله بعد از اتمام جلسه ی شعر خواهران می باشد.

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 14:27  توسط   |